۲۱۰۲
پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۱:۳۸
تعداد بازدید : ۱۰۳
صفحه نخست عمومی

یک تکه کتاب

در رمان خواندنی کافکا در کرانه سراسر معماست و اتفاقات عجیب در آن فراوان است، با دو داستان به ظاهر بی‌ربط به همدیگر که به موازات هم جلو می‌روند و دو شخصیت اصلی روبه‌رو هستیم: کافکا تامورا و ساتورو ناکاتا
به گزارش فراتیتر، کتاب کافکا در کرانه رمانی از نویسنده ژاپنی،  هاروکی موراکامی است که اولین بار در سال ۲۰۰۲ به ژاپنی و در سال ۲۰۰۵ به انگلیسی منتشر شد. این رمان در فهرست ده کتاب برتر سال ۲۰۰۵ نشریه نیویورکر قرار گرفته است.

ازوئو ایشی‌گورو، برنده جایزه بوکر و همچنین برنده نوبل ادبیات ۲۰۱۷ درباره هاروکی موراکامی می‌گوید: او دو سبک متمایز دارد: از یک سو سبک غریب و آشوبگرایانه و از سوی دیگر شیوه مالیخولیایی بسیار کنترل‌شده.

داستان کتاب کافکا در کرانه

در این کتاب خواندنی که سراسر معماست و اتفاقات عجیب در آن فراوان است، با دو داستان به ظاهر بی‌ربط به همدیگر که به موازات هم جلو می‌روند و دو شخصیت اصلی روبه‌رو هستیم: کافکا تامورا و ساتورو ناکاتا

فصل‌های فردِ کتاب، داستان کافکا تامورا (که اسم اصلی او را نمی‌دانیم) است. زاویه دید این فصل‌ها اول شخص و از زبان خود کافکا بیان می‌شود. او پسری ۱۵ ساله و کتابخوان است که تصمیم خودش را گرفته و می‌خواهد از خانه فرار کند. همراه پدر مجسمه‌ساز خود زندگی می‌کند. مادر و خواهر بزرگ‌ترش هنگامی که او ۴ سال داشت از زندگی آن‌ها بیرون رفتند و یکی از دلایل فرار کافکا از خانه این است که مادر و خواهرش را پیدا کند. دلیل دیگر فرار کافکا از خانه، نفرین پدرش است. (برای فاش نشدن داستان کتاب به این نفرین اشاره نخواهیم کرد.)

درباره کتاب کافکا در کرانه
 
به احتمال زیاد بعد از خواندن این کتاب گیج خواهید بود و سوال‌هایی زیادی خواهید داشت. اما باید بدانید که این مشکل برای خوانندگان کتاب در سراسر دنیا پیش آمده است. جالب است بدانید ناشر ژاپنی کتاب، برای این رمان سایتی درست کرده تا در فهم کتاب به خوانندگان کمک کند. موراکامی در مورد این سایت و در مورد رمانش می‌گوید:

در این سایت ظرف سه ماه ۸۰۰۰ پرسش از خوانندگان به دستم رسید و شخصا به بیش از ۱۲۰۰تاشان پاسخ دادم. وقت زیادی گرفت، اما واقعا برایم لذت‌بخش بود. نتیجه این تبادل نظر برای من این بود که کلید فهم رمان در چندبار خواندن آن است. این شاید یک‌جور خودپسندی به نظر برسد، اما حقیقت دارد. می‌دانم مردم گرفتارند – و تازه بسته به آن است که دلشان بخواهد –، اما اگر کسی وقت داشته باشد، پیشنهاد می‌کنم رمان را بیش از یک بار بخواند. در بارِ دومِ خواندن خیلی چیز‌ها روشن می‌شود. البته من هنگام بازنویسی بار‌ها آن را خوانده‌ام و هر بار نم‌نمک، اما به طور قطع همه چیز برایم روشن‌تر شد.

مفاهیم، استعاره‌ها، اسطوره‌های یونانی، تشبیه‌ها، علایق نویسنده به گربه، موسیقی و مطالب زیاد دیگری در این کتاب وجود دارد که آن را به اثری خواندنی، اما مشکل برای درک کردن تبدیل کرده است.

قسمت‌هایی از متن کتاب کافکا در کرانه

گاهی سرنوشت مثل طوفان شنی است که مدام تغییر سمت می‌دهد. تو سمت را تغییر می‌دهی، اما طوفان دنبالت می‌کند. تو باز می‌گردی، اما طوفان با تو میزان می‌شود. این بازی مدام تکرار می‌شود، مثل رقص شومی با مرگ پیش از سپیده دم. چرا؟ چون این طوفان چیزی نیست که دورادور بدمد، چیزی که به تو مربوط نباشد. این طوفان خود توست. چیزی است در درون تو؛ بنابراین تنها کاری که می‌توانی بکنی تن در دادن به آن است، یکراست قدم گذاشتن درون طوفان، بستن چشمان و گذاشتن چیزی در گوش‌ها که شن تویش نرود و گام به گام قدم نهادن در آن. در آن نه ماهی هست، نه خورشیدی، نه سمتی، و نه مفهوم زمان…

بزرگسالان همیشه به دوش بچه‌های باهوش بار اضافی می‌گذارند، دقیقا به علت اینکه تصور می‌کنند از پسش برمی‌آید. این‌جور بچه‌ها از سنگینی وظایف از پا درمی‌آیند و رفته‌رفته آن صداقت و مهارتی را که دارند از دست می‌دهند. این بچه‌ها وقتی با چنین برخوردی روبرو می‌شوند، کم‌کم به درون لاکی می‌خزند و همه چیز را درون خود نگه می‌دارند. وقت و کوشش زیادی لازم است تا بتوان آن‌ها را از لاک خود درآورد. قلب کودکان انعطاف‌پذیر است، اما وقتی شکل گرفت، دیگر مشکل بتوان آن را به صورت اول درآورد. در بیشتر موارد محال است.

جنگ که دربگیرد، خیلی‌ها مجبورند سرباز بشوند. سلاح به دست می‌گیرند و می‌روند جبهه و ناچار می‌شوند سرباز‌های طرف دیگر را بکشند. هرچه بیشتر بتوانند. هیچ‌کس عین خیالش نیست که دوست داری دیگران را بکشی یا نه. کاری است که ناچاری بکنی. وگرنه خودت کشته می‌شوی. جانی واکر با انگشت به سینه‌ی ناکاتا اشاره کرد. گفت: “بنگ! تاریخ انسان در یک کلمه. ”

بستن چشم‌هایت چیزی را عوض نمی‌کند. چون نمی‌خواهی شاهد اتفاقی باشی که می‌افتد، هیچ‌چیز ناپدید نمی‌شود. درواقع دفعه‌ی بعد که چشم واکنی، اوضاع بدتر می‌شود. دنیایی که تویش زندگی می‌کنیم این‌جور است، آقای ناکاتا. چشمانت را باز کن. فقط بزدل چشم‌هایش را می‌بندد. چشم بستن و پنبه در گوش چپاندن باعث نمی‌شود زمان از حرکت بایستد.
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:

مرگ که فقط مال همسایه نیست!